همسر و دختران شهید محمد صادقی در اولین لحظات دیدار با پدر چه گفتند ؟

[ad_1]

به گزارش خانه خشتی ، صبح امروز خانواده شهید گرانقدر محمد علی محمد صادقی در منزل فرزند بزرگ خانواده با پیکر مطهر پدر پس از سالها دوری دیدار کردند.

این لحظات صحنه های ماندگاری را رقم زد.

آنگاه که دختر شهید محمد صادقی که در زمان مفقودیت پدر تنها ده ماه سن داشته است از پدرش می خواست بر سرش دست نوازش بکشد و برادر بزرگتر خانواده دستش را بر سر خواهر می کشاند یا ان زمان که همسر شهید محمد صادقی بر پیکر همسرش می گوید: دیگر راحت شد و دلم آرام گرفت ، مکه و کربلا به جای تو رفتم برایت پارچه سبز و تربت کربلا اورده ام.

صدیقه دختر کوچک شهید می گوید: شبهای قدر سر مزار شهدای گمنام نشستم گفتم من نمیتوانم تحمل کنم از بس گفتم بابایم را میخواهم ، خدایا نمیدانستم اینقدر زود حاجتم براورده می شود خدایا ممنونم

سمیه دیگر دختر شهید محمد صادقی که در زمان شهادت پدر ۱۲ ساله بوده است می گوید: ۳۳ سال گذشته قلبمان شاد شده است که امروز بابایمان امده ،گفتم بابا خوش امدی تو از سفر کربلا امدی !تو بوی امام حسین و حضرت علی (ع) را میدهی خیلی خوش امدی .
قدم رو چشمامهایمان گذاشتی قدم روی قلبمان گذاشتی خوش امدی…

سکینه فرزند بزرگ شهید که در زمان شهادت پدر ۱۷ ساله بوده است می گوید: بعد از ۳۳ سال نوازشش کردم گفتم بابا همراه مادرم یتیم نوازی کردم من دختر بزرگ خانه بودم یتیم ها و خواهر وبرادرهایم را بزرگ کردم  کمکشان کردم.

فاطمه زارع همسر بزرگوار شهید که در نبود وی بار سنگین نگهداری هفت فرزندش را بر عهده گرفته است می گوید: احساس خوشحالی دارم ،از اینجا ناراحتم که می بایست سالم بیاید خدا نخواسته خودش میخواسته اینجوری بیاید این بچه ها را ۳۳ سال بزرگ کردم به تنهایی ،این بچه ها به کمک او که از خداوند خواسته من بزرگ کردم هفت بچه دارم بزرگشان ۱۷ سالش بود و کوچکی ده ماهش بود .


وی ادامه می دهد: اخرین دیدار ما پیش از دو ماه قبل از عید سال ۶۳ بود که میخواستند بروند جبهه ،خداحافظی کردند رفتند کرمان شب دوباره برگشتند علت را جویا شدم گفتند قرار شده فردا صبح حرکت کنیم با شهید حاج باقری همسفر بودند اذان صبح فردای اون روز حرکت کردند بعد از ایینه قران همه بچه ها و یک نوه مان را بوسید گفت تا سیزدهم فروردین انتظارمان را نکشید هشت روز بعد از عید عملیات شد دوستانش امدند ولی از او خبری نشد .
هر کسی چیزی می گفت ،یکی می گفت شهید شده یکی می گفت اسیر شده بچه خواهرم بهم گفت دایی محمدعلی وقتی عملیات رفتیم من دیگر دایی را ندیدم گفتند رفته آنطرف اب شهید حاج باقری را که زخمی شده بود بیورد دیگر از او کسی خبری ندارد تا امروز بلاتکلیف بودیم و حالا که امده دلمان آرام گرفت.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *